فروشگاه گالری تصاویر گالری نقاشی کودکان کارت پستال آموزش خانواده بانک مقالات تالار گفتمان خاطرات و تجربيات والدين
 
 
تبلیغات


 
 
         
 
تجربيات و خاطرات والدين   كسري
 
 

اخم

نوشته شده در 1387/9/3   

 ظهر پنج شنبه  موقع خواب ظهر كمي شيطنت كردي و نمي گذاشتي بخوابيم. بابايي هم كمي بهت اخم كرد تا شايد دست از شيطنت برداري ولي شما كه ميدوني هيچوقت دعوات نمي كنيم و اخم بابايي  در حد يه بازيه. فوري چشماتو جمع كردي و سعي كردي مثل بابايي اخم كني . بابايي از اين حركت شما كلي خنديد و گفت من يكي پيش شما كم آوردم.

نظر (2) 

 

سه چرخه كسري

نوشته شده در 1387/9/3   

بالاخره جمعه 1/9/87 ماماني و بابايي وقت پيدا كردند تا بيرون بروند و براي شما يه سه چرخه بخرند.

از ديدن سه چرخه حسابي خوشحال شدي . حسيب هم ظهر جمعه خونه بابابزرگ بود و دوتايي با سه چرخه هاتون بازي ميكرديد.

مباركت باشه پسرم.

نظر (1) 

 

سه چرخه كسري

نوشته شده در 1387/9/3   

بالاخره جمعه 1/9/87 ماماني و بابايي وقت پيدا كردند تا بيرون بروند و براي شما يه سه چرخه بخرند.

از ديدن سه چرخه حسابي خوشحال شدي . حسيب هم ظهر جمعه خونه بابابزرگ بود و دوتايي با سه چرخه هاتون بازي ميكرديد.

مباركت باشه پسرم.

نظر (2) 

 

نقاشي روي ديوار. واي واي

نوشته شده در 1387/9/3   

كسري جونم ديوار كه جاي نقاشي كشيدن نيست.

خونه بابابزرگ روي ديوارها نقاشي مي كشي . هر چي هم دعوات كنيم تاثيري نداره واسه همين نقاشي فعلا تعطيل تا يادت بره اين كار واي واي بد

نظر (2) 

 

مسابقه گوي و ميدان

نوشته شده در 1387/9/16   

به تازگي عدد چهار رو ياد گرفتي . اونم به كمك مسابقه گوي و ميدان. از اونجائيكه خونه بابابزرگ همه مسابقه گوي و ميدان رو نگاه مي كنند شما هم يكي از طرفداران اين برنامه شدي و همينكه برنامه شروع مي شه تا آخرش فقط عدد چهار رو مي گي و تشويق مي كني .

تازه وقتي برنامه اش تموم مي شه شاكي مي شي كه چرا زود تموم شد.

قربونت برم كه شما هم برنامه هاي مورد علاقه ات رو مي شناسي.

نظر (1) 

 

بوق تلويزيون

نوشته شده در 1387/9/16   

عزيز مامان صداي بوق تلويزيون چيه كه انقدر دوست داري.

شب قبل از خواب كانال هاي تلويزيون رو انقدر جا به جا مي كني تا به شبكه ايي برسي كه برنامه اش تموم شده باشه و فقط صداي بوق داشته باشه و بعد خوشحال شروع به رقصيدن مي كني و واسه خودت دست مي زني.

شيطون بلاي مامان

نظر (2) 

 

خريد براي عيد قربان

نوشته شده در 1387/9/16   

جيگر مامان چند روز ديگه عيد قربان مي شه. مامان و بابا هم جمعه وقت گذاشتند و براي خريد رفتند بازار و براي شما كفش و پارچه براي لباس عيد خريدند. خدا كنه كه لباسهايت واسه عيد آماده بشه.

مباركت باشه كسري جونم.

نظر (2) 

 

مجري ناشنوايان

نوشته شده در 1387/10/2   

شبكه دو رو نگاه مي كردي و من توي آشپزخونه بودم كه صدام زدي و مي گفتي ني ني ، ني ني اومدم پيشت  ببينم منظورت چيه ديدم به مجري ناشنوايان كه پائين صفحه تلويزيون هست اشاره مي كني و چون تصويرش كوچيك بود مي گفتي ني ني . كلي به اين تعبير با مزه ات خنديدم

نظر (3) 

 

آفرين به حافظه گل پسرم

نوشته شده در 1387/10/2   

به مناسبت عيد غدير يك برنامه جشن از شبكه 3 پخش مي شد كه آقاي حسيني مجري مسابقه گوي و ميدان( عاشق اين مسابقه ايي) توي اين برنامه هم مجري بود و شما  تا آقاي حسيني رو ديد مي گفتي چهار چهار  منظورت مسابقه گوي و ميدان بود و من برات توضيح دادم كه الان مسابقه گوي و ميدان نيست.

قربونت برم كه ديگه مجريهاي تلويزيون رو هم مي شناسي.

نظر (3) 

 

شب يلدا

نوشته شده در 1387/10/2   

كسري جون اينطور كه از رفتارت پيداست وقتي جشني و مراسمي مي شه كه همه دور هم جمع مي شيم كلي خوشحال مي شي و بهت خوش مي گذره.

وقتي هندوانه شب يلدا رو مي خواستم آماده كنم اومدي كنارم و كلي هندوانه خوردي و لباست رو براي مهموني تنت كرده بودم كثيف كردي و مجبور شدم دوباره لباست رو عوض كنم و بعد كه شيريني و ميوه و آجيل رو ديدي ديگه طاقت نياوردي و ظرف آجيل رو تحويل گرفتي.

امسال به خاطر شما ( سرما نخوري)شب يلدا به جاي خونه بابا بزرگ خونه خودمون بوديم و بابابزرگ و بي بي و دايي ها اومدند پيشمون.

وقتي همه دور هم نشستيم و هندونه مي خورديم شما از اين مراسم تعجب كرده بودي و دايي ها سر به سرت گذاشتند و مي گفتند كسري جون تولده شيريني ها رو فوت كن و شما هم فوري اطاعت كردي و روي شيريني ها فوت مي كردي و بعد كه فيلمت رو نگاه ميكردي بازم فوت مي كردي. مثل اينكه خيلي تولد دوست داري ببينيم تولد خودت چيكار مي كني.

اميدورام ساليان سال در كنار هم شب يلدا رو جشن بگيريم

نظر (3) 

 

عيد قربان

نوشته شده در 1387/10/2   

عزيز مامان امسال عيد قربان اصلا به شما خوش نگذشت و البته به مامان و بابا هم همينطور از صبح كه بيدار شدي يكسره گريه ميكردي و البته صبحانه ات رو خوردي ولي موقع پوشيدن لباس عيد كلي بهانه آوردي و گريه كردي . اعصاب من و باباي حسابي به هم ريخته بود و هزار ترفند بالاخره آماده ات كرديم و فكر ميكرديم وقتي بريم خونه بابابزرگ خوب بشي اما بازم بهونه مي گرفتي و موقع كشتن قربوني هم همينطور اذيت كردي.

شب هم كه مي خواستيم بريم عيد ديدني كه كاشكي نمي رفتيم تموم مدت ماماني شما رو توي بغلش گرفته بود و اصلا اجازه نمي دادي بشينم.

حالا مي فهمم چرا اينطوري شدي  حق داشتي با وجود آفت هاي دهاني دردناك انقدر بي تاب باشي و بدتر اينكه نمي تونستي واسه من و بابايي بگي كه چته و همين باعث شد بيماري ات طولاني بشه .

اميدوارم زودتر بتوني  كامل حرف بزني 

ان شاءا... سالهاي بعد اعياد رو به خوشي بگذورني پسرم.

نظر (7) 

 

سايه

نوشته شده در 1387/10/8   

چند شبه كه دير ميخوابي و هيچ ترفندي براي زود خوابوندنت كار ساز نيست.

يه شب كه همه لامپها خاموش بود و فقط نور  چراغهاي توي خيابون تا حدودي خونه رو روشن كرده بود شما متوجه سايه ات روي ديوار شدي و از اينكه سايه دنبالت مي يومد و هر كاري شما انجام ميدادي انجام مي داد تعجب كرده بودي و شروع كردي به حرف زدن با سايه ات.

ماماني برات توضيح داد كه اين سايه خودته ولي فكر كنم چيزي ازش سر در نياوردي.

خلاصه كه چند شبه بازي جديد سايه بازي به بازيهاي آخر شبت اضافه شده و خواب رو از ماماني گرفتي.

نظر (1) 

 

صلوات

نوشته شده در 1387/10/21   

قربون پسرم برم با كارهاي جالب و شيرينش.

عزيزم  هميشه فكر ميكردم  كه تلويزيون براي شما بچه ها مناسب نيست اما از وقتيكه اذان و نماز و خيلي كارهاي خوب ديگي از تلويزيون ياد گرفتي نظرم در مورد اين جعبه جادويي عوض شده.

يكي از اين كارهاي خوب صلوات فرستادن هستش. البته به طور كامل نمي توني صلوات بفرستي ولي ا... رو مي گي و بقيه اش رو با كلماتيكه  هم وزن و هم آهنگ صلوات فرستادنه مي گي .

اكثرا تا يادت مي افته تكرار مي كني.

اميدوارم يادگيري مسائل ديني هميشه برات شيرين باشه.

نظر (3) 

 

سينه زني

نوشته شده در 1387/10/21   

سينه زني با دستهاي كوچولوي شما واقعا برام ديدني بود. كاريكه هيچكس به شما ياد نداده بودو شما خيلي قشنگ اونو ياد گرفتي.

گاهي با يك دست و گاهي با دو دستت سينه مي زدي.

نظر (2) 

 

پيف پيف پيف

نوشته شده در 1387/10/21   

شيرين من امان از دست شما.

همينكه پوشكت رو عوض مي كنم مي گي

" پيف پيف پيف".

تازه موقع دستشويي رفتن هم همينطور.

واي هر كي بره دستشويي مي گي مامان و بعد اسم طرف روي مي گي و مي گي پيف پيف پيف.

مي ترسم آبروريزي كني اگر مهمون غريبه داشته باشيم.

نظر (2) 

 

كترا

نوشته شده در 1387/10/25   

گل من اسمت رو ديگه مي توني بگي البته با كمي تغيير مي گي  كتري.

 وقتي عكسهاي خودت رو توي كامپيوتر نگاه مي كني ازت بپرسيم عكس كيه مي گي كتري.

قربون كتري جونم برم.

نظر (2) 

 

كودكان غزه

نوشته شده در 1387/10/25   

كسري جان هر روز از تلويزيون شاهد بلاهايي هستي كه اسرائيل سر بچه هاي بي گناه مسلمون غزه در آورده. ديروز ظهر تا رسيدم خونه گفتي :مامان مامان ني ني اووف، ني ني اووف. قربونت برم تو هم متوجه شدي كه چه بلاي سر  اون كوچولوها اومده . آرزو مي كنم هر چه زودتر مشكل اونا حل بشه و اسرائيل به سزاي عملش برسه.

نظر (4) 

 

شمشير بازي

نوشته شده در 1387/10/25   

عزيزم شما هم سريال جومونگ رو خيلي دوست داري وقتي تبليغ سريالش رو نشون مي ده فوري پاي تلويزيون مي شيني تا سريال شروع بشه اما همينكه تبليغ سريال تموم مي شه گريه مي كني و مي خواي كه سريال رو نشون بديم .ديشب همينكه سريال شروع شد از سر سفره شام كف گير رو برداشتي و شروع كردي به شمشير زدن و صداهايي از خودت در مي آوردي مثل توي فيلم.

قربون هيجانت برم ماماني اين حركات رو بيشتر از حسيب ياد گرفتي واز اينكه ما نگات ميكرديم ذوق كرده بودي.

نظر (2) 

 

پايان دو سالگي كسري

نوشته شده در 1387/12/24   

گل پسرم فردا وارد سن سه سالگي مي شي.

قربونت برم ديگه براي خودت مردي شدي ها.

مثل بابايي به بازيهاي كامپيوتري علاقه داري.

مثل بابايي پاي فيلم كه بشني ديگه شش دنگ حواست به فيلمه.

و....

نظر (3) 

 

كسراي عزيزم تولدت مبارك

نوشته شده در 1388/12/25   

كسراي عزيزم تولدت مبارك

نگاهت را قاب مي گيرم. در پس آن لبخند. که به من. شور و نشاط زندگي مي بخشد.
امروز روز توست...
تولدت مبارک

 

نظر (2) 

  صفحه بعد 1 از 34صفحه صفحه قبل  
 
 
 
 
  فعال ترين کاربر

   
 
کیارش بازیان
 
 
 

متولدين امروز در كودكانه

 

 

 
 
 


گزارش خطای کاربران

نام
ایمیل
متن گزارش


 
 
 
آخرين كاربران سايت
 

فاطمه کلانترزاده

pouria rezaei

سیده سامیه هاشمی ساداتی

سبیکه سرمدی نیا

درنا نبی یار