فروشگاه گالری تصاویر گالری نقاشی کودکان کارت پستال آموزش خانواده بانک مقالات تالار گفتمان خاطرات و تجربيات والدين
 
 
تبلیغات


 
 
         
 
تجربيات و خاطرات والدين   مریم جعفری
 
 

عشق به طبیعت...

نوشته شده در 1388/2/16   

مریمی  مامان عاشق گل و طبیعته . وقتی میریم پارک یا یه جای سرسبز . انگاری همه دنیا را بهش دادند. شروع می کنه به دویدن و بازی کردن.

و همینطور عاشق حیوانات هم هست. وقتی تلویزیون یکی از حیوانات اهلی را نشون می ده جیغ می کشه و شروع می کنه به در آوردن صداش. مامان ببعی. خولوص (خروس) فکر کنم با این اوصاف دخترم نقل مکان کنیم بریم روستا. تا روحیه خانومی همیشه شاد بمونه.

نظر (11) 

 

یاد گرفتن چند تا کلمه زشت

نوشته شده در 1388/2/9   

 

و یه خاطره خیلی خیلی بد گذاشتم آخر بنویسم  که از نوشتنش خجالت می کشم. مریمی چند تا کلمه زشت یاد گرفته که کلی مامان را خجل و شرمنده می کنه. هر کاری می کنم ترکش کنه نمی شه که نمی شه. من نمیدونم اینا را زا کجا یاد گرفته. دیشب اشکم را در آورد. آخه دیگه این که نوشتن نداره.

 

 

 

نظر (10) 

 

ببخشید مامانی

نوشته شده در 1388/2/9   

بعضی وقتها یه چیزهای  از مامان میخواد که حرص مامان را در میاره . وقتی می بینه اوضاع قمر در عقربه می کشه کنار و می گه مامان باسه نیخوام. ببشید. و اونوقت که این دفعه با شیرین زبونی های خانومی مامان می کشه کنار.

نظر (3) 

 

دایی

نوشته شده در 1388/2/9   

و خانومی با اینکه دایی هاش را زیاد نمی بینه. هیچکدوم اردبیل نیستند. با این همه هر وقت ببیندش. باید تا چند وقت خاطره دیدنشون رو و اینکه دایی به مریم چی گفت و چی شد را بگم.

 

 

 

این هم از محبت گل دختر نسبت به دایی هاش.

نظر (4) 

 

چی تار تنیم

نوشته شده در 1388/2/9   

 

ناناز مامان کافیه فقط یه لحظه بیکار بشه و حوصله اش سر بره. مامان چی تار تنیم . تجا بییم. (چی کار کنیم ، کجا بریم) این کلمات را اینقدر با ناز و ادا قشنگ می گه که  کلی به این حرفش می خندم تازه بعد از  اونه که عصبانی می شه مامان به من نخند . نخند و اگر ادامه بدی دیگه کارت تمومه. درست مثل جو مونگ می شه و ...............

 

نظر (3) 

 

گریه بدون دلیل

نوشته شده در 1388/2/9   

چند وقت پیش خونه مامان جون بودیم . مریمی بعد از بیدار شدن از خواب بعداز ظهر شروع کرد به گریه کردن. دقیقاً مثل بچیگی هاش بچه کبود کبود شده بود و هیچ جوری آروم نمی شد. فکر کنم گریه هاش به خاطر این بود که چشم خورده بود. خانومی داره جور زبونش را می کشه. از بس که زبون میریزه چش می خوره.

نظر (3) 

 

بهم میاد

نوشته شده در 1388/2/9   

 

الهی قربونش برم که دیگه هر چی می پوشه  اول نظر خواهی می کنه بابا بهم میاد مامان بهم میاد. کافیه بهش بگی نه مریمی بهت نمیاد. همون لحظه هر چی باشه از تنش در میاره. می گه مامان بد  و عمراً اگر دیگه اون و بپوشه. تازه دوسالش نشده. ببین بزرگ بشه چی می شه.

 

نظر (3) 

 

خدایا شکر

نوشته شده در 1388/2/9   

دوست نداشتم این خاطره را اینجا بنویسم کلاً خاطرات تلخش و روزهایی که مریض بود را حذفش کردم ولی این یکی را نه به خاطر تلخ بودنش بلکه به خاطر عظمت و بزرگی خدا می نویسم. چند وقت پیش دست مریم اتفاقی لای کشوی کمد گیر کرد. هر کاری کردیم دست بچه بیرون نمی اومد گریه های و ناله های مریم و فریادهای من بابا رضا را بدجوری هل کرده بود. نمیدونم چی شد. که یه دفعه در کشو بعد از 10 دقیقه باز شد. ولی میدونم نیروی غیبی خدا بود وقتی دستش را بیرون آورده بودیم باورم نمی شد. دستش انگاری پرس شده بود. ولی بعد از گرافی که انجام شد . دستش هیچ شکستگی نداشت.

خدایا به بزرگی ات شکر. صد هزار مرتبه شکر.

 

نظر (3) 

 

منو نزنی

نوشته شده در 1388/2/9   

هفته قبل بابا رضا مریم را گذاشته پیش مادربزرگ . گفته شما بمون پیش مادربزرگ من برم بیرون و زود برمی گردم. وقتی بابا داشته از در می رفته بیرون. برگشته به مادربزرگش گفته. مامانی منو نزنی ها. بابام دایه میه الهی قربونت برم معلومه که مادربزرگ این کار رو نمی کنه. برای اینکه خیلی دوستت داره.

نظر (3) 

 

دوستت دایم بابایی

نوشته شده در 1388/2/9   

 

نازگل مامان از بس بابا را نمی بینه وقتی میاد دیگه ول کنش نیست هر جا بره پشت سرش. اشپزخونه. بیرون. اگر دراز بکشه کنارش. کلاً روزهایی که بابابی خونه است مریم ازش جدا نمی شه. بابایی را بوس می کنه و می گه دوستت دایم.

 

نظر (3) 

 

دختر دلسوز مامان

نوشته شده در 1388/2/9   

بعضی وقتها که  سردردهام شروع می شه. الهی قربون دخترم بشم که به شدت نگران می شه. راحت می شه نگرانی رو صورتش خوند. همش دور و برم می گرده. مامان تجات دید می تنه. بلیم دکتر. (مامان کجات درد می کنه بریم دکتر.) خوب گفتن دختر دلسوز مامانه.

نظر (3) 

 

لباسم کفیثه

نوشته شده در 1388/2/9   

مریم کلاً رو لباسش و تمیزی اون خیلی حساسه . دیشب خانومی داشت هندونه میخورد که یه ذره آب هندونه ریخت رو پاش و شلوارش خیس شد. الا و بلا که همون لحظه باید شلوارم را عوض کنی لباسم کفیسه . هر چی گفتم بخور تموم کن بعد چشم عوض می کنم. عوض کرد که هیچ. کاری کرد که همون لحظه شلوارش را بشورم. این هم از دختر وسواسی من.

نظر (4) 

 

گل سر زدن به سر کچل خان

نوشته شده در 1388/2/9   

امان از دست شیطنت های مریم. چند شب پیش گیر داده بود که به موهای کچل گل سر بزنه هر چی می گفتم مریم جان این کچله نمی شه. می گفت الاو بلا که من باید چچل حوشگل تنم(کچل رو خوشگل کنم) آخر سر با چسب به کله کچل خان گل سر زدم تا خانومی راضی شد.

نظر (4) 

 

معرفی کچل خان

نوشته شده در 1388/2/9   

اول از همه میخوام کچل خان را معرفی کنم. کچل یا به قول خودش چچل. دوست جون جونی مریمه. بعضی وقتها هم بچه اش می شه . میذاره رو پاش و براش لالائی می خونه. مثلاً دیشب داشت باهاش حرف میزد.

چچل حوبیییییییییییی          کچل خوبی

یفته بودی حونه حاله          رفته بودی خونه خاله

حاله نام نام داد                 خاله بهت نام نام داد

دویت بیم                         دورت بگردم

ناس ناس                         ناز ی نازی

 

نظر (4) 

 

مدل اب خوردن

نوشته شده در 1387/10/28   

خوشگل مامان یه مدل آ ب خوردن داری که بذار تو خاطراتت بنویسم .

هر وقت تشنه ات باشه ازمامان آب میخوای وقتی بهت میدم میگی بابا یعنی بابا بهم بده بخورم. یا وقتی از بابا آب بخوای باید حتماً بیای بشینی روی زمین و بعد بگی مامان .یعنب مامان  آب را بده بخورم.

این رو برای خودت یه بازی میدونی تازگی ها هم که لیوان آب را می ذاری جلوت و می گی مامان بشورتم . یعنی دارم دستم را می شورم.

امان از شیطنت های تو خوشگلم.

نظر (3) 

 

بی خوابی

نوشته شده در 1387/10/28   

دیشب ساعت 1.30 شب بود و برای تو مثل اینکه تازه اول شبت بود خانومی . خودم را زدم به خواب که ببینم چیکار می کنی دلت نمی خوایت بخوابی فقط این ور و اون ور غلت می زدی و آه می کشیدی و بعدش پا می شدی با دقت چشمام را نگا میکردی که ببینی بیدارم یا خوابم. به زور جلوی خنده ام را گرفته بودم. ولی واقعاض خسته بودم و می خواستم بخوابم. بالاخره اش هم بابایی طاقت نیاور و با صدای بلند خندید. وای که چقدر خوشحال شدی. بلند شدی و شروع کردی به جیغ کشیدن و رقصیدن.

خاله برامون آش دوغ فرستاده بود پا شدین با بابایی گرم کردین. صدای خنده اتون نذاشت من هم بخوابم. قاطی شما شدم. شما خانومی ساعت 3 بالاخره خوابیدین.

 

نظر (3) 

 

شیطنت های مریم

نوشته شده در 1387/10/28   

دختر نازم سلام

عزیزم از شیطنت هات هر چی بگم کم گفتم ترکی و فارسی را خیلی راحت حرف می زنی البته زبان ترکی ات شیرین تره.

دیگه همه فکرت شده که مامان درسم کو مدادم کو. انقدر قشنگ مداد را دستت می گیری که همه تعجب می کنن.

دیگه بگم که تو دل بروی واقعی شدی.

نظر (3) 

 

دوست داشتن خاله

نوشته شده در 1387/10/8   

مریمی یکی از خاله هاش را خیلی خیلی دوست داره تا میگم زنگ بزنم خاله بیاد دستاش را می بره بالا و دور خونه میدوه و می گه هولا هولا ، متاسفانه خاله مریم هم بچه دار نمی شه و مریم رو خیلی دوست داره.

خاله جونم امیدوارم خودت روزی صاحب دختری مثل مریم بشی.

 

نظر (2) 

 

دوشی

نوشته شده در 1387/10/8   

چند وقت پیش برای مریم یه گوشی تلفن خریدم که موزیکال هستش روز اول خوشش نیومد و کوبیدش زمین . همینطور گذاشته بودم تو کمدش تا چند روز پیش که داشتم کمدش را مرتب می کردم پیداش کرد از اون روز تا جلوی چشمش نباشه جیغ و داد که دوشی کو. دوشی دوشی .

 

 

نظر (1) 

 

خوانندگی مریم

نوشته شده در 1387/10/8   

اون شب که فیلم حضرت یوف داشت پخش می شد و من و بابایی غرق فیلم بودیم یه دفعه دیدم یه صداهایی از مریم میاد بیرون ننیس یفته ماما یفته . بابا یفته (نرگس رفته ماما رفته بابا رفته) وقتی ازش پرسیدم چیکار می کنی گلم. گفت بخون. منظورش این بود که دارم می خوانم. از اون وقت هر وقت می گیم مریم بخون شروع می کنه ... مامان قربون تو بشه که همه شیطنت هات شیرینه .

نظر (3) 

  صفحه بعد 1 از 17صفحه صفحه قبل  
 
 
 
 
  فعال ترين کاربر

   
 
کیارش بازیان
 
 
 

متولدين امروز در كودكانه

 

 

 
 
 


گزارش خطای کاربران

نام
ایمیل
متن گزارش


 
 
 
آخرين كاربران سايت
 

فاطمه کلانترزاده

pouria rezaei

سیده سامیه هاشمی ساداتی

سبیکه سرمدی نیا

درنا نبی یار